و به روشنی آفتاب قلم
بر شانه هایش بار امانت بود
و در نگاه نافذش روشنایی کرامت
سر نوشتنش نوشتن بود و سر گذشتنش از سر گذشتن!
از اهالی فردا بود معلم بود....و
نامی که بارها از کودکی در همه جا شنیده اید از تلویزیون رادیو مدرسه دانشگاه روزنامه و.....
رهبر نشوی تنها من یار تو میگردم و جرگه عشاقت سردار تور میـگردم
گر لشگر سفیانها از غرب به پا خیزد در قحطی انسانها عمّار تو میــگردم
از طعنه اشعث ها خون است دل مولا تبدار غمت هستم بیمار تو میــگردم
با جرم ولای تو گر بر سردار آیم مدح تو کنم بر دار ،تـمار تو میـــگردم
این من نه منم تنها آید ز بسیج آوا رهبری نشوی تنها من یارتو میگردم